تبليغاتX
ღ♥ღپناهنده عشقღ♥ღ

ღ♥ღپناهنده عشقღ♥ღ


 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن.

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت11:17توسط ღسارا روانشناسღ | |

 

نونت نبود آبت نبود
این دل سپردنت چی بود؟
واسه چی عاشقش شدی؟
مگه چی بود ؟ مگه کی بود؟
نونت نبود آبت نبود
کسی که توخوابت نبود
رفتی و دل بستی بهش
دیدی که بی تابت نبود
دیدی که قلبت رو شکست
نگاه به گریه هات نکرد
رفت و تو رو تنها گذاشت
تو این شب تاریک و سرد
تنهایی رو سهم تو کرد
قصه ت رو نا تموم گذاشت
به فکر آزار تو بود
از اوّلم ؛ دوسِت نداشت
نونت نبود آبت نبود ؟
این دل سپردنت چی بود؟
رفتی و در بدر شدی
چشم انتظار تو کی بود؟
آبت نبود نونت نبود؟
خونه که زندونت نبود
رفتی و آواره شدی
دیدی پریشونت نبود
دیدی که ازتو دل برید
رحمی به حال تو نکرد
خودش بهت گفت که میره
پس نرو دنبالش نگرد

خسته شدم

 

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت14:13توسط ღسارا روانشناسღ | |

صدای سم سمند سپيده می آيد
يلی كه سينه ظلمت دريده می آيد

گرفته بيرق تابان عشق را بر دوش
كسی كه دوش به دوش سپيده می آيد

طلوع بركه خورشيد تابناك دل است
ستاره ای كه ز آفاق ديده می آيد

بهار آمده با كاروان لاله به باغ
به دشت ژاله گل نودميده می آيد

به سوی قله بی انتهای بيداری
پرنده ای كه به خون پر كشيده می آيد

درآن كران كه بود خون عاشقان جوشان
شهيد عشق سر از تن بريده می آيد

به پاسداری آيين آسمانی ما
گزيده ای كه خدا برگزيده می آيد

 

 


هیچ یوسفی یوسف زهارء نمی شود


saleala.gif

 

abasaleh_01.gif

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت10:53توسط ღسارا روانشناسღ | |

نگرانم برای روزهایی که می آیند تا از تو تاوان بگیرند
نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد
روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آور بود
اما روزها خواهند گذشت
و تو آری تو
آنچه را به من بخشیدی
ز دست دیگری بازپس خواهی گرفت
اسم تو صورت تو و یاد تو
تنها یک چیز را به یاد من می آورد ،دروغ را
تو یک دوست را از دست دادی ومن دشمنم را شناختم
راستی می توانی بگویی چه کسی ضرر کرد؟؟؟

 

احساس سوختن


+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت10:45توسط ღسارا روانشناسღ | |

الهی یک نفر بیاد قلبتو مثله من کنه
بشکنه اون رو بندازه زیر پاهاش لگد کنه
خدا کنه که یک کسی از راه دور صدات کنه
وقتی که اونجا رسیدی حتی نخواد نگات کنه
الهی خوشبختی بیاد مشت بزنه به پنجرت
پنجره رو تو باز کنی یکهو بیاد باد ببره
الهی که یکی بیاد دستاتو محکم بگیره
فردا که شد رها کنه حالتو کم کم بگیره
یکی بیاد که چشماتو حسابی چشم به راه کنه
بهش بگی قلبم چی شد زیر پاشو نگاه کنه

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت11:52توسط ღسارا روانشناسღ | |

ساقه های نیلوفری از پایه های عرش بالا رفته و سریر ولایت را به عطر وجودی خود آراسته اند، تا او بیاید و بر تکیه گاه پوشیده از رازقی آن تکیه زند. درون کعبه چه غوغایی است ! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانیده اند و جبرائیل و میکائیل و اسرافیل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسایند! طنین نام او هلهله شادی ملائک است. جام های افلاکی عاشقان به سوی او می آیند و گیسوان سیاه شب به یمن وجود او گل خنده های نقره ای را در میان آبشار آسمانی اش تقسیم می کند؛ چرا که  علی (ع) می آید!...


جمعه بود، و سیزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت. جهان با لحظه حساس تاریخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت، باید این لحظه حساس با بعثت رسول خدا تکوین یابد و نقطه عطفی در تاریخ بشریت بوجود آورد. نقطه ای که دنیای کهنه و فرسوده را از دنیای جدیدش جدا کند. خداوند در تدارک مقدمات این جهش تاریخی بود.

جهش های عظیم تاریخی جز با دست های برومند رجال تاریخ انجام نمی گیرد. و این سنت الهی است که تحولات تکاملی، از وجود رجال برگزیده بشر، منشاء گیرند، رجالی که علی رغم شرایط نامساعد موجود، به تکاپو و تلاش بر می خیزند و فریاد خود را از اعماق اجتماع سر می دهند، و با این فریاد لرزه ای شکننده بر ارکان نظامات فرسوده و نابسامان موجود می افکنند. طنین این فریاد است که مغزها را تکان می دهد و آنها را به جنب و جوش و حرکت می اندازد، مغز های مرده، زنده می شوند و در پرتو این زندگی پرده ها را بر می درند و چشم اندازهای نوی در برابر خود مشاهده می کنند.

جهان به سوی سرنوشت خود به پیش می رفت. سرنوشتی که قلم قضای الهی تحولی درخشان بر آن ترسیم کرده بود. بنا بود این تحول با دست توانای پیغمبر بنیان گذاری شود، و در عین حال مردی نیرومند لازم بود که این تحول را جاودان سازد.

مردی که با اصول و فروع کلیات و جزئیات این تحول را در وجود خویش تجسم دهد.

مردی که این صلاحیت و شایستگی را داشته باشد که بگوید: "من قرآن ناطقم".

قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد (ص) فرو فرستاد ولی خاصیت روح بشر این است که بیش از آنچه که اسیر گوش است، اسیر چشم است، شنیدنی ها در مزاج روحی بشر اثرمی کنند، ولی دیدنی ها اثری بیشتر و قاطع تر دارند.

پیغمبر با زبان قرآن تحول را بیان کرد و این که مردی لازم است که قرآن را در وجود خویش تجسم دهد تا مردم آن را که شنیده اند ببینند. قرآن از عدالت سخن می گفت. و این علی است که باید این عدالت را در همان سطحی که خدا خواسته، در وجود خویش تجسم دهد؛ باید جهان و جهانیان، اصولی را که اسلام برای مردم بیان داشته، در سیمای زندگی علی به صورتی زنده و برجسته مشاهده کنند.

محمد برای ایجاد تحول و در راه تربیت انسانها به دو عامل نیاز قطعی داشت، یکی قرآن و دیگری علی. و این خود پیغمبر است که همیشه این دو را با هم نام می برد. می گفت: "انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی" من می روم ولی دو گوهر گرانبها در میان شما باقی می گذارم، یکی قرآن و دیگری عترت؛ و علی شاخص ترین فرد عترت بود.

محمد داشت مراحل کمال خود را می پیمود، لازم بود ده سال دیگر بگذرد، تا او موفق به تسخیر آخرین قله کمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمینه نزول قرآن را فراهم می کرد و در عین حال باید به موازات آن زمینه پیدایش انسانی که قرآن را در خود تجسم دهد، نیز فراهم شود، و خداوند در تدارک این مقدمات بود.

آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام می کرد و نیز ماه رجب را. بت های کعبه در این ماه و مخصوصاً در روزهای جمعه این ماه  مشتری بیشتری داشتند.

و آن روز نیز که روز جمعه سیزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجیبی برپا بود. در این جمع تنها یک زن بود که به جای عبادت بت، خدا را عبادت می کرد، شرک و کفر بر روحش سایه نینداخته بود. او دین حنیف داشت، همان دین جدش ابراهیم خلیل الرحمن، و او نیز در اطراف خانه خدا طواف می کرد، و از خدا می خواست تا وضع حملش را آسان کند.

او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندی را به بار داشت. و تقدیر چنین بود که این فرزند تولدی مبارک و استثنایی داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان در خود احساس دردی شدید کرد، دردی که فاطمه آن را به خوبی می شناخت، آخر این پنجمین حمل او بود، او قبلاً چهار بار دیگر این درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پریشان شد، او در میان جمعیت غوطه می خورد و طواف می کرد، پس از این احساس از طواف باز ایستاد ولی موج جمعیت او را به این سو و آن سو می کشاند. و درد هر لحظه شدیدتر و شدیدتر می شد.

چه می دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آمیزی برای او و نوزادش رقم زده است.

فاطمه به دنبال پناهگاهی می گشت، مأمنی که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود دید. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد.و این تقدیر الهی بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حیات پر افتخار خود بگذارد.

نامش را علی نهادندآ؛ و با علی، موجودی دیگر نیز موجودیت گرفت، موجودی عزیز، گرانبها و بس کمیاب. همان چیزی که باید راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهی شده بودند، جهان، "عدل" را نه می فهمید و نه می شناخت. میلاد علی با تولدی دیگر همراه بود؛ تولد عدل...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت12:12توسط ღسارا روانشناسღ | |

روزهای خیلی طلایی یادته
روز ترس از جدایی یادته
روز تمرین اشاره یادته
شب چیدن ستاره یادته
شعرهای کتاب درسی یادته
یادته گفتی می ترسی یادته
عکسمون تو قاب عکسورو یادته
بله ی بدون مکث رو یادته
دستمون تو دست هم بود یادته
غصه هامون کم کمک بود یادته
چشم نازت مال من بود یادته
دیدن من غدقن بود یادته
روزگار قهر و آشتی یادته
هیچ کس رو جز من نداشتی یادته
رویاهای آسمونی یادته
قول دادی پیشم بمونی یادته
روزهای بی غم و غصه یادته
عصر ابراز علاقه یادته
خبر خوش کلاغه یادته
دست گرمت تو زمستون یادته
شونه ی من زیر بارون یادته
واسه ی خنده اجازه یادته
اونا که میگفتی راز یادته
یادته فال های حافظ تو حیاط
یادته قسم،جون شاخه نبات
گل سرخ هارو نچیدیم یادته
یه روزی ،هم رو ندیدیم یادته
شرط هامون سر صداقت یادته
تو مجازات خیانت یادته
پنهونی سر قرار رو یادته
تاخیرات توی بهار رو یادته
گوش ندادیم به نصیحت یادته
گشتنت دنبال فرصت یادته
دستاتو می خوام بگیرم یادته
راستی تو،بی تو میمیرم یادته
دونه دادن به کبوتر یادته
خاطرات توی دفتر یادته
فال با نیت رسیدن یادته
طعم قهوه رو چشیدن یادته
واسه فال قهوه رو خوردن یادته
روزی صد بار بی تو مردن یادته
یادته دعا،یادته دعا زیر طاقیا
کناره بوته های اقاقیا
زیر اون درخت گیلاس یادته
با دو تا شاخه گل یاس یادته
یادته گفتن راز به قاصدک
یادته چقدر به هم گفتیم کمک
فکر بودن توی قایق یادته
تو به من گفتی شقایق یادته
پیش هم بودیم نذاشتن یادته
اونا مارو دوست نداشتن یادته
نامه ی بدون امضا یادته
اسم مستعار رویا یادته
طرح اون انگشتریه من یادته
پاسخ مختصر من یادته
فال حافظ،شب یلدا یادته
اسمم رو گذاشتی شیدا یادته
چیزی خواستیم از خدامون یادته
مستجاب نشد دعامون یادته
چشممون زدن حسودها یادته
چشمامون شد مثل رودها یادته
گفتی ما باید جدا شیم یادته
گفتی باید بی وفا شیم یادته
یه دفعه ازم بریدی یادته
خط رو اسم من کشیدی یادته
گفتی عشق تو هوس بود یادته
گفتی خوب بود ولی قصد بود یادته
حلقه،من دست تو دیدم یادته
کلی سرزنش شنیدم یادته
چشم من به چشمت افتاد یادته
کاری که دست دلم داد یادته
حالا اومدم همین جا وایسادم
که تقاضای تورو جواب بدم
در آوردم از دستم انگشترو
جا گذاشتمش همون جا دفترو
اما قول دادم به قلبم وخدا
دیگه دل ندم به عشق آدما
حیف شعری که نوشتم ،یادته
شعر من بدم باشه زیادته
حیف شعری که نوشتم ،یادته
شعر من بد،ولی زیادته

 


+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت12:54توسط ღسارا روانشناسღ | |

Heart SmileHeart SmileHeart Smileروزت مبارک Heart SmileHeart SmileHeart Smile

دستم را بگیر...

 

تویی که آغوشت تنها پناهگاه امن خستگیست...

 

تویی که همیشه شانه هایت را بستر اشکهایم کردی...

 

تویی که قلبت کعبه ی پاک عاشقی است...

 

تویی که با خنده ی ما شاد می شوی و با غصه ی ما آب...

 

تویی که هیچگاه نفهمیدم راز دل درد آشنایت را!..

 

تویی که گلایه را از لغتنامه ی ذهنت پاک کرده ای...

 

تویی که صبوری...!

 

تویی که استواری چون کوه و بزرگواری چون ابر...

 

کدام واژه را نثار وجود مقدست کنم که پیش از این نکرده باشند؟!

 

تویی که حتی از فرشته پاک تری...

 

 

مهربان چون خدای من    ((مادر))

 

تویی که دوستت دارم

Heart SmileHeart SmileHeart Smileدوستت دارمHeart SmileHeart SmileHeart Smile

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت20:41توسط ღسارا روانشناسღ | |

Happy Birthday

 

تولد واژه ای ست در پی معنا شدن

 

مفهومی است در تب و تاب رسیدن

 

تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگِ خود شدن

 

شانه ای ست برای جستجوی خویش

 

تولد گاهی بهانه ای ست برای یك جمع دوستانه

 

برای چند لحظه با هم خندیدن

 

برای خرید یك شاخه گل

 

برای جاری شدن یك قطره اشك

 

و كشیدن آهی از سر دلتنگی

 

تولدعلامتی است پر معنا

 

در سر رسید زندگی ما

 

گاه بهانه ای ست برای نوشتن یك متن

 

یا سرودن یك شعر

 

تولد گاه بهانه ای ست

 

برای فریاد بودن

 

رهایی از پیله ی تنهایی

 

و اندكی به دنبال خود گشتن

 

تولد مفهومی ست

 

ناپیوسته در زندگی امروز ما

 

و عشق مفهومی ست پیوسته

 

با عشق زندگی كن تا پیوسته متولد شوی ...

 

 

big-cake231.jpg

 

سلام دوست جونای خودم

خوبییییییییییییین

این تولد منم افتاد وسط امتحانا

ولی به هر حال نتونستم ازش بگذرم

پس تولدم مبارک

 

 

اینم یک کیک خوشمزه واسه ی شما

۲۰ سال پیش در چنین روزایی توی یه روز خیلی گرم

که یک تیر و چهارشنبه بود ساعت ۳ بعد ظهر به دنیا اومدم

وای که بابا مامانم یه عالمه ذوق کرده بودند

آخه من بچه ی اولشون بود

 

کیکو خودم پختما حتما اگه اومدین از خودتون پذیرایی کنین بعد برین

بپرین وسط نشینین همینطوری به هم نگاه کنین خوشکلا باید برقصن

خوب دیگه برم درسمو بخونم

قربونتون

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت5:3توسط ღسارا روانشناسღ | |

داری میری یادت باشه

 

این دفعه دل رو نبری

 

داره میمیری به درک

 

نمیخواد جونش بخری

 

داری میری یادت باشه

 

این دیگه حرف ِ آخره

 

چشمات دیگه ستاره نیست

 

نگات دل و نمیبره

 

داری میری نگاهتو

 

رو طاقچه باز جا نذاری

 

مثل عروسکای ِ بد

 

زخم رو دل ِ ما نکاری

 

داری میری باز به چشام

 

دروغ ِ تازه تر نگی

 

هر وقت دلت میخواد نیای

 

هر وقت دلت میخواد نری

 

داری میری این و بدون

 

این در دیگه بسته میشه

 

این عاشق ِ همیشگیت

 

از عاشقی خسته میشه

 

داری میری صداقت و

 

بردار و با خودت ببر

 

فقط بدون با رفتنت

 

تنها خودت کردی ضرر

 

داری میری یادت باشه

 

بهونه ها رو نشماری

 

واسم مهم نیست که دیگه

 

دوستم داری یا نداری

 

داری میری یادت باشه

 

باز آب ندی به گلدونا

 

حتی گل ِ زرد نمیخواد

 

از دست ِ تو آب بی وفا

 

داری میری یادت باشه

 

باز در اوردی اشکمو

 

 نه نمیخوام یادت بیاد 

 

 برو فراموش کن منو  

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت18:36توسط ღسارا روانشناسღ | |

 

خب به درک اگه میخوای

یکی دیگه پیشت باشه

لیاقتت همینه که

اسمم تو رویاهات باشه

چی کار کنم که نمیخوای

بدی تو قلبتو به من

مگه چقدر جون داره دل

مگه چقدر میکشه تن

به من چه که میخوای بری

هر جا دلت میخواد برو

بدون که حالم بد میشه

هر وقت یادم میاد تو رو

مگه ندادم من به تو

دار و ندار زندگیم

مگه نگفتم مال تو

عشقمو کل زندگیم

الهی که بشی جدا

یه جای دور بی هم نفس

تو تنهایی بمیری چون

حیفه واست حتی نفس

میگی دلم سنگه...آره

تو خواستی که اینجوری شم

تو بودی که دل منو

سوزوندی تو هزار تا غم

تا غربت اومدم واست

ولی تو چی گربه صفت

نیومده گفتی برو

حالا چی شد چی موند واست

به جز اینکه شدی بده

گرچه خیالی نیست واست

حالا دیگه نگو چرا

بهت میگم گربه صفت

من که دلم مهم نبود

ناراحت خودت بودم

نمی خواستم همه بگن

که حقته تنها بودن

کلی گذشته ولی باز

زخمو میبینم رو دلم

بیچاره دل که مرده و

تو بودی قاتل دلم

شادیه زندگیم بودی

می خوردم رو اسمت قسم

ولی خوبه یادم دادی

که رو به امثالت ندم

حالام هر چی دلت میخواد

برو بگو پشت سرم

من خیلی نامردم ولی

هر چی باشه از تو سرم.

<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت19:58توسط ღسارا روانشناسღ | |

عکستو امشب دوباره توی آسمون کشیدم
توی چشمای قشنگت باز همه دنیامو دیدم
شیشه ی تنهاییمو من واسه عشق تو شکستم
قصه از اون جا شروع شد که  دلم رو به تو بستم
بیش از این فکر می کردم  با تو خو کرده نفسهام
تو رو می خوام قد دنیا تکیه کن به قلب تنهام
تو همونی که یه عمری گشتمو پیت دویدم
تا غروب رفتمو این بار به طلوع رسیدم
دستتو گذاشتی آخر تواین دستای سردم
حالا وقتشه بدونی که چقدر عاشقت هستم

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به تو نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک دل داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هرجا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

 

                                                                                                                                                      

                                                  

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت10:47توسط ღسارا روانشناسღ | |