|
به آرامی آغاز به مردن میكنی
نونت نبود آبت نبود
صدای سم سمند سپيده می آيد
نگرانم برای روزهایی که می آیند تا از تو تاوان بگیرند
الهی یک نفر بیاد قلبتو مثله من کنه
ساقه های نیلوفری از پایه های عرش بالا رفته و سریر ولایت را به عطر وجودی خود آراسته اند، تا او بیاید و بر تکیه گاه پوشیده از رازقی آن تکیه زند. درون کعبه چه غوغایی است ! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانیده اند و جبرائیل و میکائیل و اسرافیل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسایند! طنین نام او هلهله شادی ملائک است. جام های افلاکی عاشقان به سوی او می آیند و گیسوان سیاه شب به یمن وجود او گل خنده های نقره ای را در میان آبشار آسمانی اش تقسیم می کند؛ چرا که علی (ع) می آید!... جهش های عظیم تاریخی جز با دست های برومند رجال تاریخ انجام نمی گیرد. و این سنت الهی است که تحولات تکاملی، از وجود رجال برگزیده بشر، منشاء گیرند، رجالی که علی رغم شرایط نامساعد موجود، به تکاپو و تلاش بر می خیزند و فریاد خود را از اعماق اجتماع سر می دهند، و با این فریاد لرزه ای شکننده بر ارکان نظامات فرسوده و نابسامان موجود می افکنند. طنین این فریاد است که مغزها را تکان می دهد و آنها را به جنب و جوش و حرکت می اندازد، مغز های مرده، زنده می شوند و در پرتو این زندگی پرده ها را بر می درند و چشم اندازهای نوی در برابر خود مشاهده می کنند.
جهان به سوی سرنوشت خود به پیش می رفت. سرنوشتی که قلم قضای الهی تحولی درخشان بر آن ترسیم کرده بود. بنا بود این تحول با دست توانای پیغمبر بنیان گذاری شود، و در عین حال مردی نیرومند لازم بود که این تحول را جاودان سازد.
مردی که با اصول و فروع کلیات و جزئیات این تحول را در وجود خویش تجسم دهد.
مردی که این صلاحیت و شایستگی را داشته باشد که بگوید: "من قرآن ناطقم".
قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد (ص) فرو فرستاد ولی خاصیت روح بشر این است که بیش از آنچه که اسیر گوش است، اسیر چشم است، شنیدنی ها در مزاج روحی بشر اثرمی کنند، ولی دیدنی ها اثری بیشتر و قاطع تر دارند.
پیغمبر با زبان قرآن تحول را بیان کرد و این که مردی لازم است که قرآن را در وجود خویش تجسم دهد تا مردم آن را که شنیده اند ببینند. قرآن از عدالت سخن می گفت. و این علی است که باید این عدالت را در همان سطحی که خدا خواسته، در وجود خویش تجسم دهد؛ باید جهان و جهانیان، اصولی را که اسلام برای مردم بیان داشته، در سیمای زندگی علی به صورتی زنده و برجسته مشاهده کنند.
محمد برای ایجاد تحول و در راه تربیت انسانها به دو عامل نیاز قطعی داشت، یکی قرآن و دیگری علی. و این خود پیغمبر است که همیشه این دو را با هم نام می برد. می گفت: "انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی" من می روم ولی دو گوهر گرانبها در میان شما باقی می گذارم، یکی قرآن و دیگری عترت؛ و علی شاخص ترین فرد عترت بود.
محمد داشت مراحل کمال خود را می پیمود، لازم بود ده سال دیگر بگذرد، تا او موفق به تسخیر آخرین قله کمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمینه نزول قرآن را فراهم می کرد و در عین حال باید به موازات آن زمینه پیدایش انسانی که قرآن را در خود تجسم دهد، نیز فراهم شود، و خداوند در تدارک این مقدمات بود.
آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام می کرد و نیز ماه رجب را. بت های کعبه در این ماه و مخصوصاً در روزهای جمعه این ماه مشتری بیشتری داشتند.
و آن روز نیز که روز جمعه سیزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجیبی برپا بود. در این جمع تنها یک زن بود که به جای عبادت بت، خدا را عبادت می کرد، شرک و کفر بر روحش سایه نینداخته بود. او دین حنیف داشت، همان دین جدش ابراهیم خلیل الرحمن، و او نیز در اطراف خانه خدا طواف می کرد، و از خدا می خواست تا وضع حملش را آسان کند.
او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندی را به بار داشت. و تقدیر چنین بود که این فرزند تولدی مبارک و استثنایی داشته باشد... تولد در خانه خدا...
فاطمه با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان در خود احساس دردی شدید کرد، دردی که فاطمه آن را به خوبی می شناخت، آخر این پنجمین حمل او بود، او قبلاً چهار بار دیگر این درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پریشان شد، او در میان جمعیت غوطه می خورد و طواف می کرد، پس از این احساس از طواف باز ایستاد ولی موج جمعیت او را به این سو و آن سو می کشاند. و درد هر لحظه شدیدتر و شدیدتر می شد.
چه می دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آمیزی برای او و نوزادش رقم زده است.
فاطمه به دنبال پناهگاهی می گشت، مأمنی که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود دید. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد.و این تقدیر الهی بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حیات پر افتخار خود بگذارد.
نامش را علی نهادندآ؛ و با علی، موجودی دیگر نیز موجودیت گرفت، موجودی عزیز، گرانبها و بس کمیاب. همان چیزی که باید راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهی شده بودند، جهان، "عدل" را نه می فهمید و نه می شناخت. میلاد علی با تولدی دیگر همراه بود؛ تولد عدل...
روزهای خیلی طلایی یادته
دستم را بگیر... تویی که آغوشت تنها پناهگاه امن خستگیست... تویی که همیشه شانه هایت را بستر اشکهایم کردی... تویی که قلبت کعبه ی پاک عاشقی است... تویی که با خنده ی ما شاد می شوی و با غصه ی ما آب... تویی که هیچگاه نفهمیدم راز دل درد آشنایت را!.. تویی که گلایه را از لغتنامه ی ذهنت پاک کرده ای... تویی که صبوری...! تویی که استواری چون کوه و بزرگواری چون ابر... کدام واژه را نثار وجود مقدست کنم که پیش از این نکرده باشند؟! تویی که حتی از فرشته پاک تری... مهربان چون خدای من ((مادر)) تویی که دوستت دارم
تولد واژه ای ست در پی معنا شدن مفهومی است در تب و تاب رسیدن تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگِ خود شدن شانه ای ست برای جستجوی خویش تولد گاهی بهانه ای ست برای یك جمع دوستانه برای چند لحظه با هم خندیدن برای خرید یك شاخه گل برای جاری شدن یك قطره اشك و كشیدن آهی از سر دلتنگی تولدعلامتی است پر معنا در سر رسید زندگی ما گاه بهانه ای ست برای نوشتن یك متن یا سرودن یك شعر تولد گاه بهانه ای ست برای فریاد بودن رهایی از پیله ی تنهایی و اندكی به دنبال خود گشتن تولد مفهومی ست ناپیوسته در زندگی امروز ما و عشق مفهومی ست پیوسته با عشق زندگی كن تا پیوسته متولد شوی ... سلام دوست جونای خودم خوبییییییییییییین این تولد منم افتاد وسط امتحانا ولی به هر حال نتونستم ازش بگذرم اینم یک کیک خوشمزه واسه ی شما ۲۰ سال پیش در چنین روزایی توی یه روز خیلی گرم که یک تیر و چهارشنبه بود ساعت ۳ بعد ظهر به دنیا اومدم وای که بابا مامانم یه عالمه ذوق کرده بودند آخه من بچه ی اولشون بود کیکو خودم پختما حتما اگه اومدین از خودتون پذیرایی کنین بعد برین بپرین وسط نشینین همینطوری به هم نگاه کنین خوشکلا باید برقصن خوب دیگه برم درسمو بخونم قربونتون
این دفعه دل رو نبری داره میمیری به درک نمیخواد جونش بخری داری میری یادت باشه این دیگه حرف ِ آخره چشمات دیگه ستاره نیست نگات دل و نمیبره داری میری نگاهتو رو طاقچه باز جا نذاری مثل عروسکای ِ بد زخم رو دل ِ ما نکاری داری میری باز به چشام دروغ ِ تازه تر نگی هر وقت دلت میخواد نیای هر وقت دلت میخواد نری داری میری این و بدون این در دیگه بسته میشه این عاشق ِ همیشگیت از عاشقی خسته میشه داری میری صداقت و بردار و با خودت ببر فقط بدون با رفتنت تنها خودت کردی ضرر داری میری یادت باشه بهونه ها رو نشماری واسم مهم نیست که دیگه دوستم داری یا نداری داری میری یادت باشه باز آب ندی به گلدونا حتی گل ِ زرد نمیخواد از دست ِ تو آب بی وفا داری میری یادت باشه باز در اوردی اشکمو نه نمیخوام یادت بیاد برو فراموش کن منو
خب به درک اگه میخوای یکی دیگه پیشت باشه لیاقتت همینه که اسمم تو رویاهات باشه چی کار کنم که نمیخوای بدی تو قلبتو به من مگه چقدر جون داره دل مگه چقدر میکشه تن به من چه که میخوای بری هر جا دلت میخواد برو بدون که حالم بد میشه هر وقت یادم میاد تو رو مگه ندادم من به تو دار و ندار زندگیم مگه نگفتم مال تو عشقمو کل زندگیم الهی که بشی جدا یه جای دور بی هم نفس تو تنهایی بمیری چون حیفه واست حتی نفس میگی دلم سنگه...آره تو خواستی که اینجوری شم تو بودی که دل منو سوزوندی تو هزار تا غم تا غربت اومدم واست ولی تو چی گربه صفت نیومده گفتی برو حالا چی شد چی موند واست به جز اینکه شدی بده گرچه خیالی نیست واست حالا دیگه نگو چرا بهت میگم گربه صفت من که دلم مهم نبود ناراحت خودت بودم نمی خواستم همه بگن که حقته تنها بودن کلی گذشته ولی باز زخمو میبینم رو دلم بیچاره دل که مرده و تو بودی قاتل دلم شادیه زندگیم بودی می خوردم رو اسمت قسم ولی خوبه یادم دادی که رو به امثالت ندم حالام هر چی دلت میخواد برو بگو پشت سرم من خیلی نامردم ولی هر چی باشه از تو سرم.
عکستو امشب دوباره توی آسمون کشیدم باور نکن تنهاییت را
|
About![]()
مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم واسه فهميدن اينکه اون چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم، ولي خودم عاشق نباشم
Home
|